برای مشاهده یافته ها از کلید Enter و برای خروج از کلید Esc استفاده کنید.

سرگذشت خدایان یونان، پرومته خدای آتش

پرومته؛ یکی از تیتان ها

پرومتئوس پس از ساختن قالب مردان از خاك پانوپئوس و بعد از آن که ایشان دم زندگی را از زئوس دریافت کردند، بر آن شد که ایشان را برتر از آن گرداند که صرفا بازیچه های جاندار دست خدایان باشند. بشر در ابتدای آفرینش، فقط اندکی برتر از جانوران دیگر بود. بیچاره ای بود که نمیدانست چگونه بیندیشد یا چگونه اشیاء دور و برش را لمس کند و به کار گیرد. در غارها می زیست، گیاه و گوشت خام میخورد، و اگر مجروح یا بیمار میشد به زودی میرد زیرا از پزشکی و جراحی هیچ نمیدانست. که در ادامه در سایت اینفوفنگ خواهیم خواند.

پرومته مهربان، تیتان شریف، همه فنون، صناعتها و فوت و فن کارها را به انسانها آموخت. یادشان داد چطور خانه بسازند، ابزارها را از سنگ و چوب بتراشند و از آنها استفاده کنند، چگونه زمین را شخم بزنند، غله بکارند، محصول را درو کنند، بکوبند و دانه ها را از پوست جدا سازند، و بین سنگهای تراشیده آسیاب کنند. نشانشان داد چطور بعضی حیوانات را بگیرند و رام خویش کنند: سگ را برای نگهبانی خانه هایشان و برای شکار، اسب را برای کشیدن ارابه هایشان، گاو نر را برای شخم زدن، گوسفند را برای استفاده از پشمش و بز را برای شیرش که البته پنیر هم از آن درست میشد.

معروف است که قدرت تکلم را هم پرومتئوس به بشر داد. او نام همه اشیاء و حتی طرز نوشتن و خواندن آنها را نیز به آدمیان آموخت. اما کارها به کندی پیش می رفت، چرا که هنوز جای بزرگترین موهبت انسان – یعنی آتش – خالی بود. بدون آن، مجبور بودند گوشت را نپخته بخورند، ابزارها را از سنگ سخت بتراشند، نمی توانستند نان بپزند، و در زمستان خانه هایشان گرم نمیشد. پرومتئوس رو به خورشید کرد که در ارابه زرینی که هلیوس آن را می کشید پهنه آسمان را می پیمود. آنگاه آه جانسوزی از دل برآورد. زیرا آینده را میدید و درباره آن بسیار اندیشه می کرد. گر چه عاقبت ناپیدا بود ولی آنچه می توانست ببیند بی شک اتفاق می افتاد.

پرومتئوس و برادرش اپیمتئوس

همان طور که پیش از این هم اشاره شد، پرومتئوس برادری به نام اپی متئوس داشت. همان قدر که پرومتئوس، دانا، زیرک و دوراندیش بود، به عکس او، برادرش خرفت، نادان و کوته بین می نمود. با این حال پرومتئوس برادر را پیش خواند و گفت:

«برادر، تو مرا همیشه یاری کرده ای، اکنون نیز کارهایم را به تو می سپارم. تو میدانی که من چقدر انسان را دوست دارم. من خود ایشان را ساخته ام و تعلیمشان داده ام. آیا تو که تنها به ظاهر امور توجه داری می توانی تصور کنی که چنین عشقی تا چه حد شدید و خالص است؟ گوش کن! من باید آتش را به انسان بدهم: آخرین و بزرگترین هدیه… اما اگر چنین کنم به غضب زئوس دچار خواهم شد . البته اگر تاب آن را بیاورم – که تقدیر چنین است. در هر حال از تو میخواهم در غیابم با همه توانت از نوع بشر مواظبت کنی و بالاتر از همه از هر گونه هدیه زئوس برحذر باشی.»

پرومتئوس با برادر بدرود گفت و روانه کوه المپ، گشت. در راه، ساقه خشکی از گیاه رازیانه را از بوته چید و همراه برد. این ساقه به طول يك عصا و مثل چوب معمولی محکم بود، اما مغز سفیدی داشت که به آسانی آتش می گرفت و میتوانست مانند فتیله شمعی، یکنواخت و مداوم بسوزد و به مدت نسبتا طولانی روشن بماند.

در پای المپ، با آتنا، دختر جاودانه زئوس، حامی خرد، ملاقات کرد. آتنا در کار ساختن و پرداختن انسان، پرومتئوس را یاری بسیار کرده بود.

پیشنهاد ما: درباره اسطوره های یونان باستان بیشتر بخوانید.

ماجرای عشق پرومته و آتنا

درباره تولد آتنا داستان عجیبی نقل شده که نشان میدهد محتمل بوده است زئوس عاقبتی چون تیتانها و کرونوس داشته باشد. داستان از این قرار است : زئوس، در اثنای نبرد بزرگ با تیتانها متیس دختر اوكتانوس تیتان را به عقد ازدواج خود در آورد، و پرومتئوس به حضور رسید و عرض کرد: «زئوس بزرگ! اگر متیس از تو فرزندی به دنیا آورد، این فرزند از تو که پدرش هستی نیرومندتر و هشیار تر خواهد شد. »

از آن پس، زئوس که در صحت پیشگوییهای پرومتئوس شکی نداشت، کاملا مترصد بود. متیس از تمامی قدرت های تیتان ها بهره داشت و زئوس هنوز مسلح به تندر های خود نگشته بود. پس، نقشه زیرکانهای طرح کرد؛ شاید هم پرومتئوس این نقشه را به وی القا کرده بود.

زئوس گفت: «بانو متیس، میدانم تو آن نیروی شگفت را داری که بتوانی خود را به شکل هر جانداری که خواستی در آوری. میپذیرم که قادری ماده شیری پر ابهت و بزرگ یا ماده خرسی زورمند شوی، اما حتم دارم که نمیتوانی به شکل مگس ناچیز و کوچکی در آیی!» متیس با شنیدن این سخن جانب احتیاط را رها کرد و بر آشوبید که: «نمی توانم! بله؟ نشانت خواهم داد!» و در يك چشم به هم زدن خود را به شکل مگسی در آورد. زئوس لبخند زد، مگس را گرفت، به دهان گذاشت و بلعید.

این پایان کار متیس بود. زئوس با بلعیدن او تمام خرد او را به خود افزود: همچنین قدرت تغییر قیافه دادنش را. اما چند ماه بعد سردرد سختی به سراغ زئوس آمد، و سخت تر و سخت تر گشت، تا این که عاقبت با حال زار دست به دامان پرومتئوس شد. پرومته تبرش را برداشت و سر زئوس را شکافت. او می دانست که جاودانان نمی میرند، و علاوه بر این، خود ارباب شفا بود. بعد چیز عجیبی اتفاق افتاد. از شکاف سر زئوس، آتنا دختر متیس بیرون جست – کاملا بالغ، زره درخشان بر تن و سلاح به دست. عقل مادرش متیس را نیز صاحب بود، ولی هیچ تمایلی به تفوق یافتن بر پدرش زئوس را نداشت.

عقل او از نوع نجیبانه تری بود؛ به طوری که آموزگار فنونی چون ریسندگی و بافندگی، همچنین حکومت نیك (سیاست)، گشت. البته بعضی از صفات هول انگیز در را نیز به ارث برده بود. و این را در جنگی که پدرش با تیتانها داشت به ثبوت رسانید؛ با پیوستن به پدر و کشتن پالاس تیتان – که بعد از کشتن او پوستش را کند و با آن برای خود شنل دوخت و نام او را به نام خود افزود. از آن پس همه ظالمان جهان از شنیدن نام «پالاس آتنا » بر خود می لرزیدند. گاهی حسود نیز بود. مثلا زمانی دوشیزه ای به نام اراخنه (عنکبوت)، از آدمیزادگان، ادعا کرد در بافندگی ماهرتر از اوست. آتنا برای رد این مدعا مسابقه ای ترتیب داد اما نتوانست برتری خود را ثابت کند، لذا غضب کرد و دختر بیچاره را به شکل عنکبوتی در آورد، تا برای همیشه تارهای بی مصرف ببافد.

ولی آتنا همیشه رفتاری دوستانه با پرومتئوس داشت و کمکهایی که او به نوع بشر می کرد برایش جالب بود. بنابراین وقتی پرومتئوس را پای کوه المپ دید و دانست که دست اندرکار تهیه آتش برای انسان است، او را از معابر مخفی به قله رساند.

هلیوس – خدای آفتاب – میرفت تا ارابه درخشان خورشید را به مغرب بکشد. پرومتئوس، کنار دروازه مغرب پنهان شد و همین که هلیوس خواست از آن بگذرد ساقه رازیانه اش را به چرخهای زرین ارابه او مالید و ساقه آتش گرفت. این آتشدان کوچک را زیر شنل پنهان کرد و به سرعت از قله پایین آمد، بعد به یکی از دره های عمیق آرکادیا شتافت، و خرمنی از چوب را که قبلا فراهم آورده بود آتش زد.

اولین آتشکده ای که در زمین پدید آمد همین بود، و اولین مردمانی که این هدیه بهت اور جدید را دیدند ساتورهای وحشی مقیم دره های پرت آن حوالی بودند. آنها، آهسته و بيمناك، در اطراف گودالی که آتش در آن زبانه می کشید گرد آمدند و رفته رفته به لبه های گودال نزدیک و نزدیکتر ش دند و همین که گرمای آن را حس کردند فریاد کشیدند که: «وای، چه دلپذیر! چه رقص زیبایی می کند! چه گرم و نرم است این موجود تازه! چه راحتی بخش است!»

سیلنوس – رئیس ساتورها – جیغ کشید: «آه! دوستش دارم! مال من است، مال من! ببینید، برای این که ثابت کنم، آن را می بوسم!» بعد زانو زد و کوشید بر بلندترین و درخشان ترین زبانه اتش بوسه زند اما ریشش سوخت و عقب کشید و چنان قیافه مضحکی به خود گرفت که پرومتئوس بی اختیار قهقهه زد و از خنده روده بر شد.

خشم زئوس بر پرومتئوس

پرومتئوس کارهای مهم تری در پیش داشت. روز بعد، از صبح زود شروع به آموختن راههای استفاده از آتش به انسان کرد. پختن گوشت و نان، طرز ساختن برنز، ذوب کردن و چکش کاری آهن، و تبدیل آن به شمشیر و قطعات گاوآهن، و خلاصه همه فنون و حرفه ها را به کارگران و صنعتگران تعلیم داد. آتش به زمین آمده بود و باید تمهیدی اندیشیده می شد تا به وقت ضرورت روشن شود. بنابراین پرومتئوس، به كمك هرمس، آتشگیره را اختراع کرد و در اختیار آدم گذاشت، و یادش داد که چطور چوب سخت باریکی را داخل چوب نرمی بچرخاند تا بر اثر نیروی مالش، آتش به وجود آید. به این ترتیب انسان میراث جدیدی را به وجود آورد: شهرها رو به رشد نهادند، و مردمان به فنون و پیشه هایی روی آوردند که به واسطه آنها یونان مشهور دوران گشت. و اما زئوس، به محض آن که دانست از فرمانش سرپیچی شده و شیء ممنوعه به سرقت رفته و در اختیار آدمیان قرار گرفته است، پرومتئوس را احضار کرد و بر او فریاد کشید: «تیتان! از فرمانم سرپیچی کردی! آیا دلیلی هست که مرا از درافکندنت به تارتاروس به پیش هم کیشانت باز دارد و این حشرات ناچیز، این آدمیان فاسدی را که تو موهبتهای خاص جاودانان را بدیشان داده ای، از خطر نابودی کامل برهاند؟»

پرومتئوس با متانت عرض کرد: «زئوس بزرگ، می دانم چه در پیش است، و میدانم به خاطر کاری که کرده ام بی رحمانه عقوبتم میکنی. اما در کار است که از تو ساخته نیست: اول، هدیه ای را که بك جاودان به کسی بخشید ممکن نیست جاودان دیگری بازستاند، بنابراین انسان را از آتش محروم نمی کنی، چون من آن را به ایشان بخشیده ام. دوم، مطمئنم که انسان را نابود نخواهی کرد؛ زیرا به تو خبر می دهم که مردی که از تو و زن غیر جاودانهای متولد خواهد شد، در آن روزی که زمین گیگانت ها را به کین خواهی تیتان ها برانگیزد، تو و همه جاودانان مقیم المپ را نجات خواهد داد. این را «من» به تو می گویم و میدانی که پیش گویی من درست است؛ هيچ يك از جاودانان قادر نیست يك گیگانت را بکشد؛ اما يك مرد – اگر به قدر کافی شجاع و نیرومند باشد – میتواند. و این را هم به تو بگویم که تو نیز در وقت معینی سقوط خواهی کرد؛ همان طور که پدرت سقوط کرد.»

خشم زئوس بالا گرفت. رعداسا غرید و پسرش هفائستوس، فلزکار ماهر جاودان را فراخواند و فرمان داد پرومتئوس را به کرانه شرقی جهان ببرد و او را با زنجیرهای برنجی به کوه عظیم قاف (قفقاز) ببندد. سپس در عين غضب، خطاب به پرومتئوس افزود: «سزای جسارت و عدم اطاعت تو این است که تا ابد در بند فلز بمانی، با برف زمستان منجمد شوی و آفتاب داغ تابستان آتش به جانت زند؛ و این، درس عبرتی خواهد شد برای همه آنهایی که خیال نافرمانی در سر می پرورند!».

هفائستوس، با بی میلی تمام، پرومتئوس را به کوه قاف برد و به دو مستخدمش، شیاطین شدت و قوت، تکلیف کرد محکم به زنجیرش کشیدند، طوری که راه گریزی برایش باقی نماند. اما همین که هفائستوس خواست برود پرومتئوس گفت: «زئوس، این ستمگر خشونت پیشه نیز مثل پدرش کرونوس سرنگون خواهد شد، مگر راه بر حذر ماندن از این تقدیر شوم را پیدا کند، و این راه را فقط من میدانم و بس!».

هفاستوس سخنان او را به زئوس گزارش داد و هرمس از طرف زئوس با پیشنهاد آزادی نزد پرومتئوس فرستاده شد تا وی را راضی به افشا کردن آن راز سر به مهر گرداند. هرمس گفت: «اگر آنچه میدانی بی درنگ به زبان نیاوری، زئوس شکنجه ات می کند؛ آنقدر که بالاخره این کار را بکنی. جگرت توسط عقاب پرنده ای که هر روز به سراغت خواهد آمد بلعیده و هر شب دوباره ترمیم خواهد شد تا تکرار این شکنجه در روز بعد ممکن گردد.»

تهدید زئوس عملی میشود و عقاب خونخوار، بنا به دستور، هر بامداد سر میرسد، اما او باز هم ساکت میماند. فغان و فریاد او از ورای صخره ها و از شیار درههای قاف می گذرد و به گوش اهالی میرسد ولی کسی جرات نزديك شدن پیدا نمی کند.