برای مشاهده یافته ها از کلید Enter و برای خروج از کلید Esc استفاده کنید.

فلسفه هگل به زبان ساده؛ دیالکتیک هگلی، ایده مطلق و روح جهانی

گئورگ ویلهلم فریدریش هگل (۱۷۷۰ – ۱۸۳۱) نیرومندترین تأثیر فلسفی را در سده نوزدهم میلادی گذاشت. فهم نوشته های او دشوار است و آنچه به عنوان فلسفه هگلی شهرت یافته، روایت ساده و از جهاتی تحریف شده آن چیزی است که خود او بیان و تدریس می کرد و در اینفوفنگ آن را خواهیم خواند.

دیالکتیک هگل

هگل از فلاسفه بزرگی از جمله دکارت و اسپینوزا الهام گرفته، به‌گونه‌ای که فلسفه جدید را مدیون اسپینوزا می‌داند و از اون نقل شده است که شما یا اسپینوزایی هستید یا اصلا فیلسوف نیستید. ریشه دیالکتیک هگل در مقولات كانت است. به یاد داریم که بنا به گفته كانت، می توان مقولات دوازده گانه را در چهار دسته سه تایی مرتب کرد. کانت می گوید مقوله سوم هر دسته، محصول پیوند مقوله اول و دوم همان دسته است. سه مقوله دسته کمیت را در نظر میگیریم که عبارتند از: وحدت، کثرت و تمامیت. مقوله تمامیت، محصول پیوند میان وحدت و کثرت و در واقع کثرت لحاظ شده به عنوان وحدت است. جان کلام دیالکتیک هگل همین است.

پیشنهاد مطالعه بیشتر: خلاصه فلسفه دکارت و مقاله جامع شرح فلسفه دکارت به زبان ساده

وحدت در اصطلاح شناسی هگلى «نهاده» است، کثرت «برابرنهاد» است و تمامیت «همنهاد» یک واحد دیالکتیکی. هگل خواسته است به کمک این دیالکتیک سه پایه نشان دهد چگونه می شود منطقة استنتاج کرد که عالی ترین اشکال روح (یا ذهن در معنای وسیع کلمه) اصولی پیشینی است. هگل با کلی ترین حکم ممکن در باره جهان آغاز می کند، یعنی حکم «جهان هست». این حکم، «نهاد» نخستین گام دیالکتیک است، اما روشن است که در مقام توصیف جهان حکمی ناقص است؛ چون هیچ کس در باره این گونه هستی، که معلوم نیست محمولهایش چیست، نه چیزی می داند و نه چیزی می تواند بگوید. این حکم ما را به حکم دیگری راه می برد و آن این است که جهان نیست. اما این حکم نیز به همان اندازه نامتقاعدکننده است، زیرا اگر نتوانیم از هستی آگاه باشیم، به یقین نمی توانیم در باره نیستی اطلاعی داشته باشیم. در نتیجه، سومین گام را بر می داریم، نهاد و برابرنهاد را در می آمیزیم تا همنهاد هستی و نیستی، که «شدن» باشد، پدید آید. پس «جهان، شدن است». گمان نرود که منطق هگل همه جا با روش سه پایه ای که گفتیم پیش می رود؛ نه، مقصود این است که ویژگی منطق هگل در اندیشه ای است که با دیالکتیک بیان می شود. بر اساس دیالکتیک هگل، هر تعریفی تا اندازه ای ناقص است. ضد هر تعریف، نقص آن را اصلاح می کند، اما خود ضد نیز ناقص است و همنهاد این دو تعریف متضاد به حقیقت نزدیک تر می شود. البته همنهاد نیز ناقص است و هرگاه ضدش پیدا شود، نهاد و برابرنهاد تازه ای برساخته می شود و از آمیختن آن دو، همنهاد تازه ای پدید می آید. هگل مدعی است با این سیر پیوسته توانسته است چیستی واقعیت را به روش منطقی نتیجه بگیرد. یعنی توصیفی از واقعیت آورده است که امکان گسترش بیشتر منطقی در راه های دیالکتیکی ندارد. هگل نام این حد فرجامین را «ایده مطلق» گذاشته است. گام هایی که به سوی ایده مطلق برداشته می شود، مدارج عيان شدن منطقی پیشرونده است. تعریفی که هگل از ایده مطلق به عنوان یگانگی امر ذهنی و امر عینی به دست می دهد این است که ایده مطلق مفهومی است که متعلق آن، که همان ایده باشد، خودش است. به سخن دیگر، ایده مطلق اندیشه ای است که متعلق آن اندیشه است. ایده مطلق هگل و خدای ارسطو شباهت آشکاری به هم دارند.

چرا هگل محبوب است؟

دیالکتیک هگل که خطوط کلی آن را در این جا رسم کردیم، شاید از این نظر توجه فیلسوفان را جلب کرده که هگل نگفته است روش آن توانایی تعمیم بر اعمال انسان و تحول تاریخی تمدن را دارد. هگل در اثر سترگش، که دانشنامه علوم فلسفی نام دارد، کوشیده است توضیح جامعی در باره نظام فلسفی خود بیاورد، چندان که توضیح او خرد، طبیعت و انسان را در بر بگیرد. با آن که بخش بندی سه گانه کتاب عینا بر نهاد – برابرنهاد – همنهاد منطبق نیست، آشکار است که در تدوین کتاب روش سه پایه به کار گرفته شده است. بخش نخست کتاب خلاصه ای از منطق او یا دیالکتیک است. بخش دوم، فلسفه طبیعت و بخش سوم، در باره فلسفه روح یا فلسفه ذهن است. فلسفه طبیعت به سه بخش تقسیم شده است: مکانیک، فیزیک، ارگانیک. فلسفه روح نیز به سه بخش تقسیم شده است: روح ذهنی، روح عینی و روح مطلق. و این سه بخش باز به سه بخش فرعی تر تقسیم شده است: روح ذهنی مشتمل است بر انسان شناسی، پدیده شناسی روح (یعنی صورت هایی که روح در آنها تحقق می یابد و روانشناسی.) روح عینی شامل تقسیمات حق (یا عدالت)، اخلاق فردی و اخلاق اجتماعی است. و روح مطلق مشتمل است بر هنر، دین و فلسفه. بنابراین، می بینید که فلسفه، برترین فعالیت انسان شمرده شده و در نتیجه، محبوبیت هگل را در میان آموزگاران فلسفه تحکیم کرده است.

پیشنهاد ما: شوپنهاور از بزرگترین مخالفان هگل بود، مقاله فلسفه شوپنهاور به زبان ساده در اینفوفنگ منتشر شده است.

فلسفه روح عینی هگل

هگل پیش از آن، منطق خود را در کتاب علم منطق به شرح و تفصیل بیان کرده بود. فلسفه روح عینی او در اثر دیگرش با نام فلسفه حق و در خطابه هایش در باب فلسفه تاریخ به طور کامل بیان شده است. فلسفه روح مطلق او در خطابه هایش در باره هنر، دین و تاریخ فلسفه به تفصیل شرح داده شده است. هگل شالوده نظام فلسفی خود را در نخستین اثرش، که پدیده شناسی روح نام دارد، گذاشته است. به طور کلی نظام فلسفی هگل یکی از ماندگارترین کوشش های سترگی است که تاکنون در راه فهمیدن واقعیت به کار بسته اند. با مسامحه می توان گفت که فلسفه هگل بیان دیگری از خردگرایی فلسفی است. اعتبار و قوت آن در این است که ضعف خردگرایی فلسفی را به قوی ترین وجه آن مبدل کرده است؛ یعنی مدعی نتیجه گیری چیستی جهان خارج از ساخت های منطقی شده است. دیالکتیک هگلی تحول تاریخی فلسفه را توضیح می دهد و اگر ساده کردن و تعمیم گسترده در نظر باشد، روشی سودمند است. (خوانندگان خواهند دید که شرح و توصیفهای جنبش های فلسفی جدید به همین صورت دیالکتیکی است. اما اگر جزئیات مورد نظر باشد، موردهای جرح و تعدیل شده بسیار زیاد است.) دیالکتیک هگلی به عنوان توضیح فلسفی تحول تاریخی، تأثیر عملی بزرگی داشته است. اصولا هگل مدعی کشف این مطلب بود که «روح جهان» از راه تحول تمدن هایی که جای تمدنهای دیگر را می گیرند، به تدریج خود را در جهان خارج عیان می سازد و می توان این تحول را در قالب دیالکتیک بیان کرد. یعنی می توان از «فرایند جهانی»، یا به تعبیر دیگر از «پیشروی تاریخ» سخن گفت و می توان خود را با فرایند تاریخ آگاهانه هماهنگ کرد یا «طرف تاریخ» را گرفت یا در طرف تاریخ بود.

دو نگرش به ظاهر معارض هم، ثمره منطقی این دیدگاه است. یک نگرش همان است که خود هگل اختیار کرده بود، یعنی محافظه کاری افراطی همراه با هواداری سفت و سخت از اوضاع و احوال موجود و ستایش پیروزی و چیرگی سیاسی (در پرتو این شعار که چون دیالکتیک حق است، آنچه بعد بیاید از آنچه قبلا آمده است لزوما بهتر است). نگرش دیگر، تجددخواهی افراطی همراه با هواخواهی پرشور از هر فعالیت انقلابی است که هدفش برهم زدن نظم موجود باشد، به این شرط که معلوم باشد امکان مساعدی برای پیروزی دارد (زیرا اگر دیالکتیک حق است، پس آنچه بعد روی میدهد، لزوما بهتر از قبل است). نگرش دوم، اساس و جوهر نوعی قدرت ستیزی، فلسفی است که با کونین هواخواه آن بوده است. این نگرش از جهت تاریخی اهمیت چندانی ندارد، اما الهام بخش آیین مارکس و نیز نظریه ای در زمینه فلسفه تاریخ در فلسفه جدید و معاصر است.

هالینگ دیل، ر.ج. تاریخ فلسفه غرب ، ﺗﺮﺟﻤﻪ عبدالحسین آذرنگ
برای خرید این کتاب و کتاب‌های مرتبط با هگل به سایت ۳۰بوک مراجعه فرمایید.