برای مشاهده یافته ها از کلید Enter و برای خروج از کلید Esc استفاده کنید.

فریتز لانگ که بود؟ بررسی آثار فریتس لانگ

گستره ی آثار فریتز لانگ عصر صامت، تقریبا از آغاز تا دوران طلایی اکسپرسیونیسم آلمان در دهه‌ی ۱۹۲۰ و نظام استودیویی کلاسیک هالیوود تا پیدایش تولیدات مشترک بین المللی، را در بر می گیرد. لانگ در طول عمر کاری خود بیش از هر کارگردان دیگری کلاسیک های به یادماندنی سینمای صامت آلمان را کارگردانی کرد، نخستین فیلم ناطق و مهم سینمای آلمان (۸، ۱۹۳۲) را ساخت، و برخی از مهم ترین آثار جنایی و فیلم نوار امریکایی در عصر استودیویی را نیز کارگردانی کرد، از جمله تنها یک بار زندگی می کنید (۱۹۳۷)، خیابان اسکارلت (۱۹۴۵)، و تعقیب بزرگ (۱۹۵۳) منتقدان عموما فیلم شناسی گسترده‌ی لانگ را به دو دورهی عمده تقسیم می کنند: فیلم های صامت آلمانی، و فیلم های استودیویی آمریکایی، او در گروه اول آزادی هنری قابل ملاحظه ای داشت، در حالی که در هالیوود مجبور بود با محدودیت های نظام استودیویی، تهیه کنندگان ناخن خشک و بودجه های مخصوص فیلم های رده ب کار کند؛ با این همه ثبات هنری و سبکی آثار لانگ در طول دهه های کشورها و بسترهای تولیدی مختلف به راستی چشم گیر است.

درون مایه آثار فریتز لانگ

آثار لانگ پیوسته جهانی اسارت آفرین و تقدیر گرا را به تصویر می کشد که ساکنان آن هم توسط نیروهای غالب بیرونی و هم توسط تمایلات درونی خارج از درکشان کنترل می شوند. در این جهانی که به شکلی سبعانه بی تفاوت است. مردم بیهوده با تقدیر و خشونت طلبی سرکوب شده شان در جنگ اند. آثار لانگ همچون آثار هیچکاک، اغلب به خشونت بالقوه‌ی نهفته ی درون شهروندان محترم می پردازند و می گویند که نظم اجتماعی نیازمند کنترل کردن این هیولای درون است. ام داستان یک قاتل سریالی کودکان (پیتر لوره) است که خطاب به شرکت کنندگان دادگاه صحرایی ای که می خواهند محکومش کنند توضیح می دهد در تسخیر میل افسار گسیخته و کشندہ گرفتار است که در مقابلش هیچ کاری نمی تواند بکند. در خشم (۱۹۳۶)، نخستین فیلم آمریکایی لانگ، آرایشگری حین اصلاح صورت مشتری اش و با تیغی بر گلوی او می گوید «مردم انگیزه های نهانی جالبی دارند. اگر در مقابلشون مقاومت کنی یعنی عقل سلیم داری، اگر نکنی عازم تیمارستان با محبسیه در تعقیب بزرگ قهوه‌ی جوشان به صورت معشوقه ی خوش قلب یک گنگستر یعنی دبی مارش (گلوریا گراهامز ) می باشد. بر یک طرف صورتش جای زخمی زننده می ماند. اما سمت دیگر صورتش هنوز زیباست، و این سیما ابراز بیرونی دیدگاه لانگ نسبت به دوگانگی طبیعت بشر است.

مفهوم انتزاعی تر و پیچیده تر تقدیر سنگدل نیز در آثار لانگ دیده می شود، از جمله در تقدير (۱۹۲۱) که قهرمانش می کوشد مرگ را مغلوب کند مفهوم لانگی تقدیر به شکل کامل در میزانسنی تاریک و از نظر هندسی سخت و خشک مشخص است که از قاب به عنوان فضایی بسنه و محصور استفاده می کند. فیلم لانگ آنقدر با سماجت بسنه و محصور است که به نظر لئو برادی این مؤلف نماینده ی واقعی چیزی است که برادی سبک پستهای سینما می‌نامد: فیلمهایی که در آنها «چارچوب پرده جهان درونش را دقيقا تعریف می کند، همان کاری که چارچوب نما نیز می کند»  تقدیر شوم، پارانویا و خشونتی که نگاه لانگ را اشباع کرده، کاملا مناسب روحیه ی ناشاد آثار نوار است. این نگاه تیرهای ژانری به زندگی در وجود کارآگاه (دین جگر) شهر تاریکه (۱۹۵۰) سرجمع شده که به نظرش مردم مثل گوسفندهایی اند که در سلاخی از بوی مرگ ترسیده باشند؛ به خیال رسیدن به آزادی همراه گوسفندهای دیگر توی معبر میدوند. اما آن پایین مردی ساطور به دست منتظرشان ایستاده است» فریتز جزو بزرگترین مشاهیر سینما به حساب می‌آید.

لانگ در پایان فیلم خیابان اسکارلت کاملا به کنه جهان بی ترحم نوار میرسله جلی پرایس” (دان دوریا) که دارد به جرم قتلى مرتکب شده با صندلی الکتریکی اعلام می شود، فریاد میزند «یک ثانیه بهم وقت بدين» لما تنها در آهنی و بزرگ سلول اعدام که به رویش بسته میشود جوابش را میدهد، و دوربین بی هیچ احساسی از دور به او نگاه می کند.

خیابان اسکارت مهم‌ترین اثر فریتز لانگ

خیابان اسکارلت داستان کریستوفر کراس” (ادوارد جی رابینسون”). صندوق دار صادق و فروتن شرکتی را باز می گوید که نقاشی آماتور هم هست. او یک شب دیروقت و در خیابانی پرت زنی، کینی مارچ” (جوان بنت) را می بیند و او را از چنگ مردی که به گمانش مهاجم است نجات می دهد، اما آن مرد در واقع نامزد زن یعنی جای پرینس است که با زن به خشونت رفتار می کند. کیتی و کریس درگیر رابطه ای می شوند که در آن هر یک به دیگری دروغ می گویند. کیتی به طمع گرفتن پول کریس می آید و فکر می کند او هنرمندی ثروتمند و مشهور است، و کریس هم فکر می کند او هنرپیشه ای سخت کوش است که برای شروع کارش نیاز به کمک دارد. کریس در جست وجوی راه فراری از دست زن غرغرویش، زیر پروبال کیتی را برای اجاره ی آپارتمانی می گیرد و برای نقاشی کردن به آنجا می رود.

وقتی کریس حقیقت را در مورد کینی میفهمد، زن او را مسخره می کند و مرد در اوج خشم قندشکنی را برمی دارد و با آن دختر را می کشد. شواهد و قرائن جزئی به جامانده در صحنه ی جنایت موجب می شود که جانی دستگیر، محکوم و اعدام شود، اما کریس در تمام این مدت سکوت می کند. پس از اعدام، کریس دچار عذاب وجدانی می شود که به شکل صدای طعنه زن کیتی به سراغش می آید. او در پایان فیلم در خیابان های شلوغ شهر سرگردان است، ولگردی تنها و بی خانمان و دچار عذاب وجدان.

خیابان اسکارلت با جشنی آغاز میشود که شرکت به مناسبت ۲۵ سال خدمت جانی برایش ترتیب داده است، به سبب حضور شمایل شناسانه و دائمی رابینسون بازیگر در فیلمهای گنگستری، ما اولش گول میخوریم تا این افتتاحیه را هم صحنه‌ی جشنی شبیه فیلم سزار کوچک و کریس را هم جنایتکار بدانیم به خصوص که رابینسون در وسط میز شام طویلی نشان داده می شود که مثل معروف ترین شخصیتی که نقشش را بازی کرده است یعنی سزار انریکو باندلو، سیگار می کشد. اما به سرعت در می یابیم که کریس یک شهروند ترسو، درواقع سرکوب شده، و وفادار به قانون است کنایه ی پنهان نگی فقط در بازنگری آشکار می شود.

وقتی کریس عملا مبدل به قاتل میشود و جنایتکار پشت چهره ی یک مرد عادی را آشکار می کند. در آغاز فیلم، او شاهد است که رییس اش همراه زنی جوان و جناب که آشکارا همسرش هم نیست مهمانی را ترک می کند. کریس اظهار می کند که همیشه دلش میخواسته برای او هم از این موقعیت ها پیش بیاید، اما هرگز نیامده است کوتاه زمانی بعد از آن، شب و در راه برگشت به خانه، و در شهری که لانگ به شکل یک تصویر ذهنی اکسپرسیونیستی عرضه اش می کند ایک قطار هوایی با سرعت می گذرد اما هیچ صدایی از آن درنمی آید) میل پنهان کریس در مقابل چشمش برآورده می شود. همچون در یک رؤیا (به پلیسی می گوید فقط داشته چرخی میزده») ناگهان گیتی ملبس به بارانی شفافی مثل طلق كادو، و با جذابیتی آشکار، مقابلش ظاهر می شود که توسط جانی پرینس به این سو و آن سو کشیده میشود. کریس که از چترش به عنوان نیزه استفاده می کند، و فانتزی شوالیه ی دلاوری را زنده می کند که به نجات بانویی پریشان می آید، و ظاهرا پرینس شیطان صفت را که از صحنه می گریزد. شکست می دهد

کریس، مردی اخته و در خود مرده، در دفتری محصور و پارتیشن بندی شده کار، و پول را میان دیگران توزیع می کند. در خانه، همسرش آدل’ (روزالیند ایوان) هجویه ی غریبی از غرغروهایی سلطه جوست. زندگی خانوادگی وحشتناک کریس وقتی مورد تاکید قرار می گیرد که لانگ او را در آپارتمانش نشان می دهد: نرده های حائل پلکان اضطراری شبیه میله های زندان به نظر می رسند، در حالی که تبلیغ برنامه ی نوبت خانواده ی شاد» هم به شکلی طعنه آمیز از رادیویی خارج صحنه و از منزل همسایه به گوش می رسد. کریس نقاشی می کند تا از زندگی ماتم زایش بگریزد، و به همین دلیل با کینی رابطه می گیرد (او برای کینی نقاشی را به مثابه «داشتن رابطه ی عشقی» تعریف می کند). وقتی کریس و کینی نخستین ملاقات را در رستورانی انجام می دهند. دوربین با حرکت کرین از بالای درختانی که پرندگان رویش آواز می خوانند، و از فراز یک خوش بینی آفتابی پایین می آید تا تمای ابری تر روابط را نشان دهد، چرا که کریس و کینی در همین لحظه مشغول گول زدن یکدیگر در مورد هویتشان اند. همانطور که دوربین پایین می آید صدای ترانه ی «عزیز محزون» نیز وارد صحنه می شود، و صدای رمانتیک ویولن در موسیقی متن نیز که طبق قرارداد باری

عاشقانه دارد کنار رفته و راه را برای صدای شوم تر ویولنسل فیلم باز می کند. حرکت دوربین شبیه افتتاحیه ی سکه هایی از آسمان است که اولش آسمانی آفتابی و روشن را نشان می دهد اما در ادامه دوربین از میان لایه ابری ضخیم و تیره به سمت جهانی خاکستری پایین می آید. در خیابان اسکارلت، همچون سکه هایی از آسمان، هیچ آسمان آبی ای وجود ندارد و دیدگاه رمانتیک نیز صرفا خودفریبی است

نام کریس کراس به درستی بر او نهاده شده است چون فیلم نشان میدهد مردی که ذاتا محجوب و میانه حال است، به خشونت و کینه میکرود؛ همچون تغییر ورن” (آرتور کندی) در وسترن عظیم رانچوی بدنام که نامزدش مورد تجاوز قرار می گیرد و کشته میشود.

در نمایی جانی را می بینیم که زیر پلکانی مخفی شده است. و این تصویر فید می شود به نمای نزدیکی از یکی از نقاشی های کریس که تصویر یکی از خیابان های شهر است که ماری عظیم دور یکی از ستون های قطار هوایی چنبره زده. مار به شکلی شایسته همان جایگاهی را درون چارچوبش اشغال کرده است که جانی در نمای قبلی داشت جانی نام کریس را هم می دزدد و می کوشد یکی از نقاشی های کریس را که توسط یک دلال هنری محلی فروخته شده است. پس بگیرد اما این کریس است که هرچه به پایان فیلم نزدیک می شویم به ماری کثیف تبدیل می شود و جایش را به شکل ضربدری با جانی عوض می کند. پس از قتل، کریس زیر پلهها مخفی می شود و جانی به ساختمان می آید؛ اما قبلا و وقتی کریس به ملاقات کینی می آمد، جانی اینجا پنهان شده بود، مثل فیلم های وحشت، جانی همچون بازگشت امیلا سرکوب شده‌ی کریس است.

نقاشی های کریس، چنان که بر همه معلوم است، فاقد پرسپکتیو است: حاکی از این که او عمق ذات خودش را نمی بیند. دیوید جینوی (جس پارکر)، منتقد هنری، تابلوهای او را دارای قدرتی مردانه » توصیف می کند؛ خصوصیتی که عاقبت و وقتی کریس کیتی را | می کشد، درست از آب در می آید.

جمع بندی از آثار و فیلم‌های فریتس لانگ

پایان بندی خیابان اسکارلت، همچون پایان هجوم ربایندگان بدن، پایان داستانی را | متزلزل می کند. این حقیقت که کریس «آزاد» می ماند في نفسه و آنقدر که در نگاه اول به نظر می رسد، ویرانگر و عجیب کننده نیست چون آیین نامه ی تولید به صراحت اعلام می کرد که تا وقتی یک جرم به شکل کاری زشت و خطا تصویر می شد، لزومی نداشت که مورد مجازات هم قرار بگیرد. کریس در تار خطاهای خودش به دام می افتد، درست همانطور که یکی از روزنامه فروش هایی که مرگ جانی را پوشش می دهند به کریس می گوید ما همه درون خودمان قاضی، هیأت منصفه، و جلاد داریم کریس خودش را ذهنا محکوم می کند و می کوشد با خودکشی به زندگی اش پایان دهد، اما توسط همسایگان کاملا هشیاری که او را صرفا برای تحمل عذابی طویل زنده نگه می دارند نجات داده می‌شود.

پایان بندی فیلم یکی از اصول آیین نامه ی فوق، یعنی این که نباید قوانین زمینی را ناعادلانه تصویر کرد، نقض می کند. قانون در خیابان اسکارلت با محکوم و اعدام کردن جانی مسئول عقیم ماندن عدالت می شود. البته این امر از یک نظر عادلانه است چون جانی مسئول ایجاد و سپس کنترل موقعیت است و بنابراین کریس را به سوی رفتاری خارج از منطق سوق می دهد، جانی دست کم به اندازه ی کریس در مرگ کینی گناه کار است، حتی اگر خودش چاقو را فرو نکرده باشد. در نهایت این که، لانگ استادانه از ژانر تیره و تار نوار برای نمایش مضمون تکراری خودش در مورد ذات گناه، و دیدگاهش نسبت به جهانی کینه توز که به هیچ کس اجازه ی یک نفس هم نمی دهد، استفاده می کند.

این مطلب توسط وبسایت اینفوفنگ تصحیح شده و برگرفته از کتاب ژانرهای سینمایی اثر بری کیت گرانت می‌باشد.