برای مشاهده یافته ها از کلید Enter و برای خروج از کلید Esc استفاده کنید.

شرح فلسفه دکارت به زبان ساده ، کتاب گفتار در روش و شک دکارتی

دکارت یکی از مهم‌ترین فلاسفه در تاریخ است و می‌توان فلسفه را به قبل و بعد از دکارت تقسیم کرد اما دشواری‌هایی در خواندن فلسفه این دانشمند بزرگ هست که ما در اینفوفنگ به شرح فلسفه دکارت به زبان ساده ، کتاب گفتار در روش و شک دکارتی خواهیم پرداخت.

رنه دکارت René Descartes (۱۵۹۶ -۱۶۵۰) را معمولا مؤسس فلسفه جدید می دانند، و به نظر من حق همین است. او نخستین کسی است که هم استعداد فلسفی عالی دارد و هم جهان بینی اش عميقأ از فیزیک و نجوم جدید متأثر است. درست است که او مقدار زیادی از فلسفه مدرسی را حفظ می کند، ولی اساسی را که اسلافش ریخته بودند نمی پذیرد؛ بلکه می کوشد از تو بنای فلسفی جدیدی بسازد. این کار از زمان ارسطو به بعد صورت نگرفته بود، و نشانه اعتماد به نفس تازه ای است که از پیشرفت علم حاصل شده بود. در آثار دکارت نوعی تازگی هست که در هیچ یک از فلاسفه پیش از او، از پس از افلاطون، دیده نمی شود. در فاصله این دو همه فلاسفه معلم بودند و بدان حس تفوق حرفه ای که خاص این جماعت است آلودگی داشتند. دکارت نه مانند معلم، بلکه مانند کاشف و محقق، و به شوق اینکه آنچه را می یابد برای دیگران نقل کند، می نویسد. شیوه نگارشش آسان و خالی از فضل فروشی است و طرف خطابش بیشتر مردم هوشمندند تا طلاب. به علاوه، این شیوه بسیار عالی است. برای فلسفه جدید خوشبختی بزرگی است که پیشاهنگ آن دارای چنان قریحه ادبی شایان تحسینی بوده است. اخلاف دکارت، چه در قاره اروپا و چه در انگلستان، تا زمان كانت خصيصه غیر حرفه ای خود را نگاه داشتند، و چند تنی از آنها قدری از محاسن شیوه نگارش او را نیز حفظ کردند. پیشتر در سایت اینفوفنگ به طور مختصر به خلاصه فلسفه دکارت و زندگینامه رنه دکارت پرداخته بودیم اگر این مطلب طولانی است به لینک مطلب پیشین مراجعه کنید. اکنون به شکل جامع تر به آموزش فلسفه دکارت به زبان ساده می‌پردازیم.

کلیات فلسفه دکارت

دکارت فیلسوف و ریاضیدان و عالم بود. در فلسفه و ریاضیات کار او دارای حد اعلای اهمیت است؛ در علم، کارش با آنکه شایان ستایش است، به پای کار برخی از معاصرانش نمی رسد. سهم بزرگ دکارت در پیشرفت هندسه، اختراع هندسه تحلیلی است؛ هر چند شکل نهایی آن به دست او پرداخته نشد. دکارت روش تحلیلی را به کار می برد، که بر طبق آن مسئله را حل شده فرض می کنند و نتایج این فرض را مورد مطالعه قرار می دهند. او جبر را هم در هندسه به کار برد. در این دو رشته پیش از او هم کسانی کار کرده بودند؛ و در مورد اول قدما نیز کارهایی صورت داده بودند. کار تازه دکارت به کار بردن محور مختصات بود، یعنی تعیین وضع یک نقطه در یک صفحه مستوی به وسيله فاصله آن از دو خط ثابت. خود او اهمیت این روش را در نیافت، ولی آن را به جایی رساند که پیشرفت بعدی را آسان ساخت. این به هیچ وجه تنها سهم دکارت در پیشرفت ریاضیات نبود، ولی مهمترین سهم او بود.

کتاب اصول فلسفه دکارت و چند کتاب دیگر از او

کتابی که در آن بیشتر نظریات علمی خود را تشریح کرده است «اصول فلسفه» Principia Philosophiae نام دارد که در ۱۶۴۴ منتشر شد. اما دکارت چند کتاب مهم دیگر هم دارد. «مقالات فلسفی» Essaic philosophiques (۱۶۳۷) درباره عدسیها و هندسه بحث می کند؛ و یکی از کتابهایش درباره تشکیل جنین» De la formation du foetus نام دارد. دکارت از اکتشافات هاروی راجع به گردش خون استقبال کرد و همیشه امیدوار بود (گرچه بیهوده که به کشف مهمی در طب توفیق یابد. وی بدن انسان و جانوران را به مثابه ماشینی در نظر می گرفت، و جانوران را همچون ماشینهای خود کار می دانست که کاملا تابع قوانین فیزیکی و از احساس و شعور بری است. ولی میان آنها با انسان فرق می گذاشت؛ انسان دارای روحی است که جای آن در غده صنوبری است، در این غده روح با «نفس حیوانی» تماس پیدا می کند و به واسطه این تماس است که فعل و انفعال روح و بدن صورت می گیرد. مقدار حرکت در جهان ثابت است و بدین جهت روح نمی تواند در حرکت مؤثر باشد؛ اما می تواند جهت حرکت «نفس حیوانی» را تغییر دهد، و بدین وسیله به طور غیر مستقیم جهت حرکت سایر قسمتهای بدن را دیگر کند.

نظریات فلسفی دکارت به زبان ساده

این قسمت از نظریه دکارت را مکتب او متروک گذاشت. نخست شاگرد هلندی او گولینکس Geulinex و سپس اسپینوزا آن را رها کردند. فیزیکدانها قانون بقای حرکت را کشف کردند، که مطابق آن مقدار حرکت در جهان در هر جهت معینی ثابت است. این موضوع نشان داد که آن گونه عمل روح بر جسم که دکارت تصور می کرد غیر ممکن است. با فرض اینکه ماهیت عمل فیزیکی اصابت است و در مکتب دکارت این فرض عمومیت بسیار دارد، قوانین دینامیک برای تعیین حرکات ماده کفایت می کند و محلی برای تأثیر روح باقی نمی ماند. اما این موضوع اشکالی پیش می کشد. دست من وقتی که من اراده کنم به حرکت در می آید؛ اما اراده من یک پدیده روحی است و حرکت دست من یک پدیده فیزیکی. اگر فعل و انفعال روح و ماده ممکن نباشد، پس چرا رفتار بدن من به نحوی است که گویی روح من آن را اداره می کند؟ گولینکس برای این مسئله جوابی ساخته است که به نظریه «دو ساعت» معروف است. فرض کنید دو ساعت دارید که هر دو با هم کاملا میزان هستند و هر وقت عقربه یکی ساعتی را نشان می دهد دومی زنگ را می نوازد، چنانچه که اگر اولی را ببینید و صدای دومی را بشنوید می پندارید که اولی «باعث شده که دومی زنگ بزند. مثل این دو ساعت، مثل روح و بدن است. خداوند هر یک را طوری کوک کرده است که با دیگری میزان کار کند؛ چنانکه در مواقعی که من اراده می کنم، قوانین فیزیکی صرف باعث می شوند که دست من حرکت کند، گرچه اراده من واقعأ بر بدن من عمل نکرده است.
در این نظریه البته اشکالاتی وجود داشت، اولا بسیار عجیب بود؛ ثانيأ چون سلسله فیزیکی به وسيله قوانین خشک معین می شود، پس سلسلۂ روحی نیز، که به موازات آن حرکت می کند، باید به همان اندازه متحتم باشد. اگر این نظریه معتبر می بود، در آن صورت «لغتنامه ای» وجود می داشت که در آن هر واقعه مغزی به واقعه روحی مقارن آن ترجمه شده باشد. و در این صورت یک محاسب کامل می توانست واقعه مغزی را از روی قوانین دینامیک حساب کند و واقعه روحی ملازم آن را از روی «لغتنامه» معلوم سازد. آن محاسب کلمات و اعمال را حتی بدون «لغتنامه» هم می توانست معلوم کند، زیرا که اینها حركات جسمانی هستند این نظریه را مشکل می شد با اخلاق مسیحی و مکافات اخروی سازش داد.
اما این نتایج فورا ظاهر نشد. این نظریه ظاهرا دو سن داشت. اولأ روح را به یک معنی یکسره مستقل از تن می ساخت، زیرا که تن هرگز بر روح عمل نمی کرد؛ ثانیا این اصل کلی را مجاز می داشت که «یک جوهر نمی تواند بر جوهر دیگر عمل کند.» دو جوهر وجود داشت: روح و ماده، و این دو به قدری نسبت به یکدیگر ناهمانند بودند که فعل و انفعال آنها بر یکدیگر قابل تصور نبود. نظریه گولینکس «ظاهر» فعل و انفعال را توضیح می داد، اما واقعیت» آن را نفی می کرد.

مکانیک دکارت

در مکانیک، دکارت قانون اول حرکت را قبول می کند، که مطابق آن جسمی که به حال خود گذاشته شود با سرعت ثابت در خط مستقیم به حرکت خود ادامه خواهد داد. اما در نظریات از اعمال نیرو از دور، چنانکه بعدأ در نظریه جاذبه نیوتون آمد، وجود ندارد. خلأ موجود نیست و اتم هم وجود ندارد؛ معهذا ماهیت همه فعل و انفعالات از نوع اصابت است. اگر دانش ما کافی می بود، می توانستیم شیمی و زیست شناسی را ساده کرده و به مکانیک تبدیل کنیم. فرآیندی که در طی آن تخمی تبدیل به گیاه یا حیوان می شود، فرآیند مکانیکی صرف است. هیچ احتیاجی به وجود سه نفس ارسطو نیست؛ فقط یک نفس، یعنی نفس ناطقه و آن هم فقط در انسان، وجود دارد.
دکارت با احتیاط لازم برای اینکه مورد مؤاخذه علمای روحانی قرار نگیرد، جهان شناسیی بنا می کند که بی شباهت به جهان شناسی فلاسفه پیش از افلاطون نیست. دکارت می گوید ما می دانیم که جهان چنانکه در «سفر پیدایش» آمده خلق شده است؛ اما جالب است ببینیم که اگر قرار می بود به طور طبیعی به وجود آید، جریان ایجادش چگونه می شد. نظریه ای برای تشکیل گردشارها (vortices) می سازد بدین قرار: دور خورشید گردشار عظیمی در خلأ وجود دارد که سیارات را با خود می گرداند. این نظریه زیرکانه است، اما نمی تواند توضیح دهد که چرا مدار سیارات بیضی است و دایره نیست. در فرانسه عموم دانشمندان آن را پذیرفتند، تا اینکه به تدریج نظريه نیوتون آن را منسوخ ساخت. کوتس Cotes، کسی که نخستین چاپ انگلیسی «اصول» Principia نیوتون را تدوین کرد، با بلاغت تمام استدلال می کند که نظریه گردشار منجر به کفر می گردد، حال آنکه نظریه نیوتون لازم می آورد که خدا سيارات را در جهتی غیر از جهت خورشید به حرکت درآورده باشد. وی عقیده دارد که به این دلیل نظريه نیوتون ارجح است.

کتاب گفتار در روش و کتاب تفکرات دکارت

اکنون به دو کتاب مهم دکارت، تا آنجا که به فلسفه محض مربوط می شود، می پردازم. این دو کتاب عبارتند از «گفتار در روش» (۱۶۳۷) و «تفکرات» (۱۶۴۲). این دو کتاب تا اندازه زیادی با یکدیگر متداخلند، و لزومی ندارد که آنها را جداگانه مورد بحث قرار دهیم در این کتابها دکارت بحث خود را با توضیح روشی که به «شک دکارتی» معروف است آغاز می کند. برای آنکه اساس محکمی برای فلسفه خود بریزد، مصمم می شود که هر چیزی را که بتواند در آن شک کند، مورد تشکیک قرار دهد، و چون پیش بینی می کند که این جریان مدتی طول خواهد کشید، عزم می کند که در این مدت رفتار خود را مطابق قواعدی که مورد قبول عموم است تنظیم کند. این کار باعث خواهد شد که عواقب محتمل تشکیکات او در عمل مانع عمل ذهنش نباشد.

شک دکارتی

دکارت با شک کردن در حواس آغاز می کند. می پرسد آیا می توانم شک کنم که من اینجا کنار آتش نشسته ام و یک قبا به تن دارم؟ آری، زیرا گاهی خواب دیده ام که اینجا نشسته ام، و حال آنکه در واقع برهنه در رختخواب بوده ام. (در آن هنگام هنوز پاجامه و حتی پیراهن خواب اختراع نشده بودا) به علاوه، دیوانگان گاه دچار توهماتی می شوند، پس ممکن است من هم دچار چنین وضعی باشم.
اما رؤیاها مانند پرده های نقاشان به ما تصویرهایی از اشیای واقعی نشان می دهند، یا حداقل عناصر مشگله اشیایی که در رؤیا می بینیم تصویرهای اشیای واقعی هستند. ممکن است اسب بالداری در خواب ببینید، اما این خواب را فقط بدان سبب می بینید که اسب و بال را دیده اید. بنابراین طبیعت متجسم به طور کلی، که شامل موضوعاتی از قبیل بسط و قدر و عدد می شود، کمتر از اعتقاد به اشیای جزئی می تواند مورد تردید واقع شود. پس حساب و هندسه که با اشیای جزئی سر و کار ندارند، از فیزیک و نجوم متیقن ترند. حساب و هندسه حتی در مورد اشیای رؤیایی هم صادقند، زیرا که این اشیا از حیث بسط و عدد با اشیای واقعی فرق ندارند. اما شک کردن در حساب و هندسه هم ممکن است. شاید هر وقت من می خواهم اضلاع مربع را بشمارم، یا ۲ را با ۳ جمع کنم، خدا باعث شود که اشتباه کنم. شاید نسبت دادن چنین نامهربانیی به خدا حتی در عالم خیال هم ناصواب باشد؛ اما شاید شیطان خبیثی وجود داشته باشد که پای زیرکی و فریبکاریش در برابر قدرتش تلنگد، و این شیطان تمام هم خود را مصروف این سازد که مرا به اشتباه اندازد. اگر چنین شیطانی باشد، پس ممکن است که همه آن چیزهایی که من می بینم چیزی نباشد جز وهمهایی که او برای گمراه کردن من به کار می برد.
اما یک چیز باقی می ماند که نمی توانم در آن شک کنم، و آن اینکه اگر من وجود نمی داشتم، هیچ شیطانی، هر چند زیرک، نمی توانست مرا بفریبد. ممکن است من دارای بدن» نباشم، و این بدن وهمی بیش نباشد؛ اما اندیشه غیر از این است. وقتی که من خواستم همه چیز را غلط بیندیشم پس لازم است که من که می اندیشم، چیزی باشم؛ و با توجه به اینکه این حقیقت که می اندیشم، پس هستم چنان محکم و چنان متیقن است که همه فرضهای گزاف شکاکان هم قادر به بر هم زدن آن نیست، حکم کردم که می توانم آن را به نام نخستین اصل فلسفه ای که در جستجوی آن بودم، بی تردید بپذیرم.»

توضیح و شرح جمله من می اندیشم پس هستم

این قطعه هسته نظریه دکارت درباره معرفت است و حاوی اهم مطالب فلسفه اوست. اکثر فلاسفه پس از دکارت برای نظریه معرفت اهمیت قائل شده اند، و سبب عمده این امر دکارت است. «می اندیشم، پس هستم» روح را متيقن تر از ماده، و ذهن مرا (برای من) متیقن تر از اذهان دیگران می سازد. بدین ترتیب در هر فلسفه ای که از دکارت ناشی شده باشد، تمایلی هست در جهت ذهنیت و در نظر گرفتن ماده به عنوان امری که اگر هم قابل شناخت باشد علم بر آن از راه استنباط از آنچه از ذهن معلوم است حاصل می شود. این دو تمایل هم در ایده آلیسم اروپا و هم در فلسفه تجربی انگلیسی وجود دارد – در اولی پیروزمندانه، در دومی متأسفانه در سالهای اخیر به وسیله فلسفه ای که به نام ابزار گرایی معروف است برای گریز از این ذهنیت اقدام شده است؛ اما در این خصوص من اکنون سخن نخواهم گفت. با این استثنا، فلسفه جدید تا حد زیادی صورت بندی مسائل خود را از دکارت گرفته است، در حالی که راه حل های او را نپذیرفته است.
خوانندگان به یاد دارند که اگوستین قدیس برهانی اقامه کرده بود که شباهت زیادی به «می اندیشم» دکارت دارد. اما اگوستین این برهان را پیش نکشید، و مسئله ای که این برهان به قصد حل آن آمده جای کوچکی را در افکار او می گرفت. بنابراین باید به تازگی برهان دکارت اذعان کرد، گر چه این تازگی کمتر در اختراع و بیشتر در درک اهمیت آن است.
اکنون که دکارت شالوده محکمی ریخته است می پردازد به تجدید ساختمان بنای معرفت. آن منی که وجودش اثبات شد، از این امر استنباط شد که می اندیشم، لذا من وقتی وجود دارم، و فقط وقتی وجود دارم، که می اندیشم اگر اندیشیدن را موقوف کنم، دیگر دلیلی بر وجود من وجود نخواهد داشت. من چیزی هستم که می اندیشد، جوهری که کل ماهیت یا ذاتش عبارت از اندیشیدن است، و برای وجود خود به مکان یا شئ مادی محتاج نیست. بنابراین روح کاملا متمایز از جسم و شناختن آن آسانتر از جسم است؛ حتی اگر جسم وجود نمی داشت، روح همین می بود که هست. سپس دکارت از خود می پرسد چرا «می اندیشم» چنین مبرهن است؟ و نتیجه می گیرد که فقط بدان سبب که می اندیشم» واضح و متمایز است. بنابراین این اصل را همچون یک قاعده کلی می پذیرد که: هر چیزی که با وضوح بسیار و تمایز بسیار به تصور ما در آید صحیح است. اما اذعان می کند که تشخیص اینکه آن چیزها کدامند گاهی تولید اشکال می کند.
«اندیشیدن» را دکارت به معنای بسیار وسیعی به کار می برد. می گوید چیزی که می اندیشد چیزی است که شک کند، بفهمد، تصور کند، تصدیق کند، رد کند، اراده کند، خیال کند، احساس کند – زیرا احساس کردن، چنانکه در رؤیا دست می دهد، شکلی از اندیشیدن است. چون ذات روح اندیشیدن است، پس روح باید همیشه در حال اندیشیدن باشد، حتی در خواب عمیق.
دکارت اکنون به مسئله معرفت ما از اجسام می پردازد. به عنوان مثال قطعه مومی را از کندوی زنبور عسل در نظر می گیرد. از این موم چیز هایی بر حواس ظاهر می شود: مزه عسل می دهد، بوی گل می دهد، رنگ و اندازه و شکل معین و قابل احساسی دارد، سفت و سرد است، اگر ضربه ای بر آن وارد شود صدایی از آن بر می خیزد. اما اگر آن را کنار آتش بگذارند، این کیفیات تغییر می کند؛ حال آنکه موم باقی می ماند؛ پس آنچه بر احساس ظاهر می شد، نفس موم نبود. نفس موم از بسط و انعطاف پذیری و حرکت تشکیل شده، و این کیفیات به وسيله ذهن درک می شوند، ته به وسیله تصور. آن «چیزی» که موم است في نفسه قابل احساس نیست، زیرا آن چیز در همه تظاهرات موم بر حواس مختلف، متساوية وجود دارد. ادراک موم «رؤیت و لمس و تصور نیست، بلکه تشخیص ذهن است.» دید من از موم بیش از دید من از مردان وقتی که کلاه و کت در خیابان می بینم نیست. «به وسیله یگانه قوه تشخیص که در ذهن من جای دارد، آنچه را که می اندیشم با چشمهایم دیده ام می فهمم.» معرفتی که از طریق حواس حاصل می شود مغشوش است و از نوع معرفتی است که جانوران دارند، اما اکنون من لباسهای موم را از تنش کنده ام و آن را به طور برهنه دریافته ام. از دیده شدن حسی موم به وسيله من، وجود من مسلما نتیجه می شود، ولی به وجود موم. معرفت بر اشیای خارجی باید به وسیله ذهن حاصل شود، نه به وسيله حواس این موضوع منجر به ملاحظه سه نوع اندیشه می شود. دکارت می گوید معمول ترین اشتباهات این است که می پندارد اندیشه ها مانند اشیای خارجی هستند، (كلمه «اندیشه» در اصطلاح دکارت، شامل مدرکات حسی نیز می شود.) اندیشه ها به نظر می رسند» که از سه نوعند: (۱) آنهایی که فطری هستند؛ (۲) آنهایی که خارجيند و از بیرون می آیند؛ (۳) آنهایی که من اختراع می کنم. ما طبیعتا می پنداریم که اندیشه های نوع دوم مانند اشیای خارجی هستند. این پندار ما پاره ای بدین سبب است که طبیعت به ما می آموزد که چنین بپنداریم، و پاره ای بدین سب است که این گونه اندیشه ها مستقل از اراده (یعنی از طریق احساس) داخل در من می شوند، و لذا منطقی است که بپنداریم شئ خارجی شبیه خود را بر من نقش می کند. ولی آیا این دلایل معتبر است؟ در اینجا وقتی که من می گویم «طبیعت به من می آموزد» منظورم فقط این است که تمایلی دارم بدین که فلان امر را باور کنم، نه اینکه آن را در پرتو یک نور طبیعی می بینم. آنچه در پرتو یک نور طبیعی دیده می شود قابل انکار نیست؛ اما تمایل محض ممکن است متوجه امر کاذب باشد، و اما اینکه اندیشه های حسی غیر اختیاری است دلیل نمی شود، چرا که رؤيا هم غیر اختیاری است، و حال آنکه از درون سرچشمه می گیرد. پس دلايل دائر بر این که اندیشه های حسی از خارج سرچشمه می گیرند غیر قطعی است.
به علاوه، گاهی دو اندیشه مختلف از یک شئ خارجی دست می دهد؛ مثلا خورشید چنان که بر حواس ظاهر می شود، و خورشید چنان که ستاره شناسان بدان عقیده دارند. این دو اندیشه هر دو نمی توانند شبیه خورشید باشند، و از این دو، به دلیل عقل، آنکه بلاواسطه از تجربه حاصل می شود کمتر شبیه خورشید واقعی است.

اهمیت فلسفه دکارت به عنوان موسس فلسفه جدید

فلسفه دکارت علاوه بر مواردی که گفته شد و تاثیر بر فلسفه‌های بزرگی از جمله فلسفه هگل و فلسفه کانت ، از دو لحاظ دیگر نیز دارای اهمیت بود. نخست: این فلسفه ثنویت روح و ماده را که با افلاطون آغاز شده بود و فلسفۀ مسیحی، بیشتر به دلایل دینی، آن را پرورانده بود به حد کمال رساند یا به حد کمال بسیار نزدیک ساخت. اگر فعل و انفعالات عجیبی را که به عقیده دکارت در غده صنوبری صورت می گیرد، و پیروان دکارت از آنها چشم پوشیدند، ما هم نادیده بگیریم دستگاه دکارت دو جهان متوازی لیکن مستقل را نشان می دهد که یکی جهان روح و دیگری جهان ماده است و هر یک را می توان بدون رجوع به دیگری مطالعه کرد. اینکه روح بدن را به حرکت در نمی آورد، فکر تازه ای بود که صراحتا به وسيله گولینکس و تلویحا به وسيله دکارت مطرح شد. آن فکر این سن را داشت که اجازه می داد گفته شود که بدن روح را به حرکت در نمی آورد. در «تفکرات» بحث مفصلی آمده است که چرا هنگامی که بدن تشنه است روح احساس «غم» می کند. جواب دکارتی صحیح این می بود که بدن و روح مانند دو ساعتند که وقتی عقربه یکی بر تشنگی قرار می گیرد، عقربه دیگری «غم» را نشان می دهد. اما این از نقطه نظر دینی این نظریه عیب بزرگی داشت؛ و این موضوع مرا می برد بر سر خصیصه دوم فلسفه دکارت که در بالا اشاره کردم.

راسل، برتراند. تاریخ فلسفه غرب جلد سوم، ﺗﺮﺟﻤﻪ نجف دریابندری